هزار و یک شماله (قسمت دوم)
چون قصد ادامه این مطلب را به هزار و یک شماره داریم برآن شدیم که نام این به اصطلاح داستانک طنز را به هزار و یک شماله تغییر دهیم و اما ادامه مطلب...
راهب پس از لختی سکوت را بشکست و گفت:آنچه را که من از احوال شماله میبینم حکایتی بس حزین که ریشه اندر احوالات کودکی وی دارد و اگر امروز این طغیان عیان شده است من دود این طغیان را سالهاست که دیر دیده ام اما هر چند که کوشیدم نتوانستم آنرا چاره ای اندیشم زیرا از قدیم گفته اند :گرگ زاده عاقبت گرگ گردد گرچه در جامه جریده نگاران بزرگ گردد...
هم همه ای در میان درویشان بپا خواست و هر چند لحظه ای تراوش افکاری پلید به قصد سرزنش راهب روانه میشد و چیزی نمانده بود تا شورشی عظیم بنای دیر از جا برکند...
درویشی کهنسال که ماسن نام داشت و سالها راهب را همدمی کرده بود از سرگران و شماتتی عجیب راهب را گفت:ای راهب سالهاست که با تو به دیر نشسته ام و از رازهای نهان و آشکار هر جنبنده ای به لطف حق آگاه و علیم گردیده ام اما امروز که این سخن از تو میشنوم باب علم را ،دری آغاز میبینم که چگونه آنچه که تو یافته ای من از آن ناآگاهم...
راهب لحظه ای را به سکوت حبس کرد و آنگاه چوب دستی اش را به سمت قبرستان نشانه رفت و با صدای بلند گفت: لعنت بر ارسطو و جمله مریدانش که آنچه را کو کاشت امروز حاصل آن برچینیم و آن چیزی نباشد جزء شماتت امروز شماله ایان و سرکشی آنان که اندر خرقه درویشی بدعتی نو و اندر حرفه جریده نگاری آفتی عظیم را شعله ور کردند...
درویش ماسن از شنیدن نام ارسطو به لرزه افتاد و هاج و واج راهب را به نگریستن پرداخت و پس از لختی با صدایی حزن آلود و رعب آور که نشان از عمق سوزش جانش بود به زمین افتاد و جملگی مریدان را وحشتی عظیم فرا گرفت...
راهب آنگاه که وحشت را در دیر بدید چوب دستی اش را موسی گونه بر دروازه های دیر نشانه رفت و از اعجاز راهب حصاری بلند پدیدار گشت که به گشاهایی بس پولادین همراه شده بود و چون راهب پایش را بر زمین کشید خندقهایی از آب دیر را محاصره کرد و دیگر هیچ جنبنده ای را توان ورود به دیر نبود
اندکی از ترس اهل دیر فرو ریخت پس راهب جملگی دراویش را به مکتب هدایت کرد و بنا را به افشای رازی گذاشت که سالها در سینه حبس کرده بود و از شدت اندوه آن تجربه حزین که امروز دیر را مورد تهدید قرار داده بود با دراویش سخن گفتن آغاز نمود...
راهب اشارتی را بدور دستها کرد و سخن از درویشی بد مسلک بنام درویش زاغی به میان آورد که چگونه به ترویج افکار ارسطویی تن میداده است و از روز ازل نیز قهر اهل دیر را به خود نسبت داده بود ...
هر کلمه ای که راهب بر زبانجاری میساخت پتک عظیمی بود که بر افکار دراویش فرود می آمد و ناله اندر ناله و زجه اندر زجه دیر را فرا میگرفت...
راهب سخن ادامه داد و باب آن را به چگونگی سیر سلوک و روزهای نخست حضور شماله در دیر بنا گذاشت و گفت: چون شماله پا به دیر گذاشت کودکی سفید گوشت و با گونه هایی سرخ رنگ بسان نقاشی فرشتگان بود و هر بیننده ای را به لطف و صنع خداوند در آفرینشی بی همتای شماله به سجده وادار میکرد و هم همه ای را در دیر و غوغایی را در جریده نگاران علم کرده بود ...
اما هر چند که خداوند در اعطای حسن و جمال به وی عطای کامل را ارزانی داشته بود اما در هوش و استعداد تخته پارهایی را به اختیار شماله گذارده بود تا خود مسیر زندگی اش را انتخاب کند و اینگونه بود که درویش زاغی راه را برخود باز دید و شیطان را به یاری خواند و هر چه اهل دیر پند دادند و جریده نگاران فریاد زدند بر شماله تاثیر نداشت و او مرید درویش نامسلک زاغی گشت و آه و حسرت جملگی دیر را فرا گرفت...
ادامه دارد
خبر و مطالب اجتماعی